سلام عزیزای دلم . اول از همه یه چیز بگم... اولش که اومدم بنویسم این شکلی بودم: ____________________________________________ خب بریم سر تعریف کردنی هام. این پستم یه پست رمزی به صورت پیوست داره. (وای خدا انقدر ناراحتم حس میکنم قلبم داره تیکه تیکه میشه :(((( ) خب چی میخواستم بگم؟! آهان میخواستم از دیروز بگم.دیروز شووری داشت میرفت خونشون البته قبلش جایی کار داشت و گفت 9 اینا میرسه خونه.ساعت چند بود حالا؟6! گفت میای؟! بعد با خودم گفتم نکنه تعارف زد و اصلا خودشم دلش نمیخواست برم!؟ راستی جمعه شب مادر شووری یه ظرف دلمه برگ مو داده بود به شووری که بده بهم (میدونه عاشق دلمه برگ موامممم گفتم نیاری ها.شووری گفت چرا؟گفتم میام خونتون میخورم. خلاصه هیچی پاشدم ژیگول کردم و وسیله برداشتم و رینگ رینگ زنگ زدم اژانس و سوار شدم. همین که نشستم دیدم راننده به شدت شبیه عمو ی خدا بیامرزم هست و دلم یهو گرفت. بعدش شروع کرد به حرف زدن که اره من خسته بودم و داشتم میرفتم خونه این یارو اژانسی گیر داد این خانومم ببر برسون بعد.همن لحظه دلم خیلی سوخت و با خودم گفتم هر چی کرایه اش شد دو تومن بیشتر میدم بهش. گفت ادرس و چطوری برم؟گفتم بعلههههه اقا ... حالا من شرق و شمال شرق و کلا تعطیلم حالا چراغ سبز شده میگم اقا بیخیال بشین بریم.بعد گفتم اقا بپیچ چپ ( شیره اعتماد به نفس! گفتم اقا بیخییییییییال . خلاصه یهو گفتم بپیچ به راست یارو گفت: یا ابالفضل! بیخیال دیگه نمیرسی بیا بریم خونه ما!!!!!!!!!!!! من : این چه ادرسیه شما دادی؟ما رفتیم تو باغالیا خلاصه انقدرررر دور دور کرد که بازم پیدا نشدیم و حالا شما فکر کنید خونه مادر شووری اینا وسطه و هی ما داشتیم دورش میگشتیم.!!!! تا این حد بلد نبودم! حالا کرایه میگم چقدر میشه دیدم خودش کلی گذاشته رو کرایه اش و با خنده و نیش باز کرایه رو داددم و پیاده شدم.کلا تهران گردی خوبی بود و خوش گذشت! بزن کف قشنگه رو... آبگوشت بوقلمون! حالا صبح بیدار شدم دیدم مادر شووری یه اسمس زده: عروسک جان !!! صبونه ات و بخوری ها.من بیرونم عزیزم! بدون صبونه نرو و نهارتم ببر ( نهار تازه واسم درست کرده بود دیگه بعدش که قطع کردم انقدر چک و مشت به خودم زدم تا بیدار شم که صورتم کبود شد (عنوان پست مربوط به همین نکته اس (الان یا خودم چشم میزنم خودم رو یا عنودان بد گهر... اینه که احتمالا باید منتظر یه حرکت انتحاری از مادر شووری باشم منم عروس خوفی بودم خوف تر شدم و واسش میخوام دو تا دامن بخرم. _____________________________________________________________ حالا یه چی تعریف کنم از یونی امروز.اولا که امروز سر کلاس خیلی حالم گرفته شد چون یکی از استادا به شکل خیلی ی ی ی ی فجیعی رید به یکی از پسرا دلم واسش خیلی سوخت این و میخواستم بگم.واسه دوستام داشتم کلاس میذاشتم که اره به دوستم گفتم بیا بریم بیرون و خیلی ی ی ی یپایه قبول کرد (شیرین به خودت بگیر گذشت و بعد کلاس 3 تا از دوستام گیر دادن امشب بیا خوابگاه .. من یه لحظه این شکلی شدم: که سوار ماشین شدیم و من زنگ زدم به خونه گفتم نمیام و دیگه تو راه بودیم که یادم افتاد جزوه فردا رو ندارم و خلاصه مجبور شدم برگردم خونه! البته اینجا بهشون ثابت شد که من باید از قبل برنامه ریزی کنم و کلا آدم بیزی ای هستم مائده؟!!!امیدوارم زودتر آرامشی که لایقش هستی رو بدست بیاری.میدوستمت خب دیگه عزیزان مواظب خودتون و دلای مهربونتون باشین.الان خسته شدم ولی یه پست رمزی ام میذارم... به زودی....
اما الان اینشکلی ام :
علتشم اینه که رفتم وبلاگ یکی از دوستام و دیدم که خیلی خیلی ناراحته و اینا گریه ام گرفت...
گفتم نه اخه کار دارم و اینا.بعد که قطع کردم مثل اسفند رو اتیش بودم .اصلا حس میکردم باید الان هر طور شده برم بیخیال کار و بار و کوفت و زهر مار.
(بچه ها نمیدونم چرا حس میکنم این شکلکه که بعد علامت سوال گذاشتم بوی عرق میده!!!

) خلاصه بهش اسمس زدم و زنگ زد گفت بیا فقط با اژانس بیا حتتتما که 9 برسی و باهم بریم.گفتم باشه.
) من وقتی شنیدم این رو :
با اعتماد به نفس تمام ادرس میدادم هااا .حالا رسیدیم یه چهار راهی که من حس کردم برام اشناس. یهو یه خانومه گل فروش رد شد.دلم خواست واسه مادر شووری ازش گل بخرم
گفتم خاااانوم؟! اما دیدم خانوم لابلای ماشینا گم و گور شد. یهو گفتم ای بابا... دیدم راننده (سنی ام ازش گذشته بود بنده خدا) پیاده شده فریاد میزنه: خانوممممممم گلیییییی خانوممممممممم گلی!
) یهو دیدم داره از کنار اتوبان یواش میره.میگم اقا چرا اینجوری میری؟ میگه دارم یواش میرم گل پیدا کنم بچینم برات!!!!!!!
هر جا برام اشنا بود میگفتم بپیچ... یهو دیدیم رفتیم تو یه خیابون پهن و تاریک و یه طرفه و خیلی بلند! گفتم : اِ گم شدیم ! قشنگ نیشمم اینطوری بود: 
(حالا من نمیدونستم حالش و بگیرم یا حرمت موی سپیدش رو نگه دارم.) هیچی نگفتم و خودشم مثلا داشت شوخی میکرد.کلا ازون ادمایی بود که خیلی بی حد و اندازه شوخی میکنن و بخندی سوارت میشن
هیچی خلاصه واسه اینکه کم نیارم زنگ زدم به شوهرم خیلی جدیییییی میگم سلام شما کجایین؟! شوهرم: ده دقیقه دیگه میرسم.
من که خودم و به زور نگه داشتم ولی شوهرم ترکیده بود از خنده! اخه همین طوری زنگ زدم که یارو نگه این دختره چه مشنگه! مثلا از ادرسی که یکی داده بود بردمش و گم شدیم.
بعد اخرش شووری به یارو گفت اقا همون جا که هستی وایسا بیام دنبال خانومم.
ساعت 10 و ربع رسیدیم خونه مادر شووری و شام برام چی گذاشته بود خوب بود؟!
و دلمه ی دیشبش که واسم نگه داشته بود...منم مثل انسان ظرفا رو شستم و کلییییی هوام و داشتن بنده های خدا.. بعدم که شب فوتفال جام باشگاها رو دیدیم و اینم واسه خودش کلی داستان داشت...
) یعنی من اینطوری بودم :
فکر میکردم دارم تو رویا سیر میکنم که موبایلم زنگ خورد و مادر شووری بود: عروسک جوووون عزیزم قربونت برم صبونه بخور و نهارتم ببر.
) دیگه هیچی پاشدم شنگول و منگول رفتم یونی و کلا احساس میکردم چه روز خوبیه :دییییییییییییی
) راستی یادم رفت بگم میوه های مولودی رو هم واسم نگه داشته بود....
اخه استاده خودش سر شوخی و باز کرده با بچه ها بعد امروز معلمو نبود چه مرگش بود تا اومد کلا شروع کرد پاچه گرفتن... بعد یکی از پسرا یه شوخی خیلی ی ی ی کوچیک کرد استاد اصلا زد قهوه ایش کرد اساسیییی و برگه کوئیز پسره رو نشونمون داد و مسخره اش کرد و هی گفت باید خجالت بکشی و پوچ و بی محتوایی و ... کلی دری وری بهش گفت... بیچاره اصلا خشکش زده بود... خیلی حالم گرفته شد.به نظرم زشته توی این مقطع یه استاد اون قدر لِوِل خودش و پایین بیاره و همچین چیزایی رو توی کلاسی که مختلطه به دانشجویی بگه که دو روز دیگه چشم تو چشم ِ ماها میشه... به هرحال.....
) گفتم دوستم خیلی پایه اس و اینا... من اگر باشم باید کلی برنامه این ور اون ور کنم تا بتونم با دوستام یه جا برم...
بعد زودی گفتم باشه بریم. اینا در حال خوشحالی در کردن از خودشون بودن که یاد حرف خودم افتادم و بهشون گفتم و ترکیدیم از خنده کلا. راه افتادیم سمت خوابگاه و داشتن از ماجرای اشنایی من و شوهرم میپرسیدن و فضولی میکردن و منم به شکلی کاااااملا طنز و چرت و پرت اشناییمون و تعریف کردم و اینا میخندیدن و الان احتمالا جدی گرفتن!
(عروسک کرمو!)
دیگه همین

| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

